یکی از تلخ ترین حوادث در تاریخ معاصر ایران اسلامی، به دار آویخته شدن شیخ فضل الله نوری – این مجاهد راستین امت اسلامی – است. عبرت از این واقعه تلخ و آسیب شناسی از جریان و اتفاقی که منجر به این واقعه شد می تواند همگان را در فعالیت های سیاسی و اجتماعی به بهترین مسیر راهنمایی کند. یک طرف جریان مشروطه شامل نفوذی های بیگانگان – به خصوص انگلیس- فریب خوردگان آن ها و آدم های ساده ای  است که برخی از انگیزه های دینی نیز به دور بودند. در طرف مقابل اما مجاهدینی چون شیخ فضل الله نوری ( ره ) ایستاده بودند که به نقش هدایتی انگلیس و نفود آن در برخی سران مشروطه پی برده  و از همین رو آینده ای روشن برای آن متصور نبودند و سعی می نمودند تا این جریان را به رعایت مبانی دینی سوق دهند که تکیه شیخ فضل الله بر گنجاندن قید مشروعه در کنار مشروطه از همین باب بود.

همگان می دانند که  وقتی مرام نامه مشروطیت ( به تعبیر آیت الله بهجت ) را نزد مرحوم آخوند ( ره ) – که ده ها سال است حوزه های علمیه از خوان علم ایشان بهره مندند – می برند و ایشان در خوش بینانه ترین حالت به جهت بی دقتی یا اعتماد به اطرافیان و . . . مهر تایید بر آن می کوبد ؛ نتیجه آن می شود که بسیاری از متدینین و حتی پسر ایشان نظاره گر بالا رفتن یک نفس زکیه و یک مجاهد نستوه می شوند و حتی از این فراتر برخی کف می زنند و دیگرانی این اشتباه و ننگ تاریخی را به هلهله می کشانند.

در این واقعه تاریخی در پی آنم تا عملکرد دو گروه را مورد بررسی قرار دهم. گروه اول علما به خصوص مرحوم آخوند و گروه دوم توده مردم به خصوص متدینین.

علما

عالم بزرگواری چون مرحوم آخوند ( ره ) شخصیتی با آن آوازه که نفوذ کلام وی بیشتر از بسیاری از علمای بزگوار کنونی بوده است چگونه مساله مهمی را بدین آسانی مهر می کوبد و در عواقب این امضا نمی اندیشد با این که می داند علمایی چون شیخ فضل الله با این روند مشروطه مخالف هستند و با وجود این که علم دارد که در فضای رادیکالی انقلاب ها ممکن است تصمیمات آنی و بعضا ناعادلانه گرفته شود. مع الاسف بدون اطمینان از اهداف و آگاهی از نیات افراد دخیل در آن انقلاب، آن را امضا می نماید و یکی از علت های معدّه قوی در به دار آویخته شدن شیخ می شود. در این سخنان به دنبال برداشت ضعف تقوایی نیستیم که والا منش و مرام  مرحوم آخوند بر همگان هویداست اما می خواهم این قضیه حقیقیه را

گوشزد کنم که بزرگان ما هر چند هم که در مقام بلندی از علم و تقوا باشند اما اعتقاد به این مساله که بی هیچ اشتباه هستند کاملا باطل است و اگر چه ممکن است بارها تحلیل ها و موضع گیری های آنان در جریانات گذشته قرین به صحت بوده باشد ولی مطلق انگاری در این مورد تالی فاسد بسیار دارد که بیان آن در این مقال نمی گنجد.

در جریان انقلاب عزیز ایران اسلامی شاهد آنیم که پس از گذشت سه دهه از انقلاب اسلامی پدیده ای شگرف – دولت احمدی نژاد – احیاگر انقلابی می شود که به تعبیر امام خامنه ای حفظه الله قطار آن از ریل خارج شده بود و ایشان آن را به ریل اصلی باز گرداند و اولین دولتی است که امام خامنه ای در مورد رویکردها و فعالیت های آن هیچ دغدغه و نگرانی ای ندارد، همه چیز در مسیر اصلاح و سازندگی واقعی پیش می رود و حتی کید مدعیان دروغین و مکاران در خلق واژه جریان انحرافی در اعتماد حزب الهی ها، علمای بزرگوار بلاد و طلاب عزیز خللی ایجاد نمی کند. که ناگهان اتفاقی می افتد که خاطره مشروطه را در اذهان زنده می کند و عالم بزرگواری که مامن و ماوای بچه های انقلابی است و کوچک ترین موضع گیری ایشان تاثیر به سزایی در هدایت افکار حزب الله دارد – همچنان که بنده حقیر هم در سال های اصلاحات در دانشگاه چشم و گوش به تحلیل ایشان داشتم – سخنان و مواضعی را در برابر دولت می گیرد و به همراه شاگردانشان اتهاماتی را به خادمان واقعی ملت ایران نسبت می دهند که بعضا توسط امام خامنه ای در روزهای قبل از انتخابات 88 پاسخ داده شد و بیان کنندگان آن مورد مواخذه قرار گرفتند. نسبت هایی چون فراماسونری، سحر و جادو، حجتیه ای، بابی گری و ...  که بعضا با یکدیگر تضاد مفهومی دارند و جمع آن ها در یک شخص محال است. همین نسبت ها بود که موجب شد برخی مداحان آن چنان کنند و چنان گویند که شایسته قلم و حرمت آن نیست بازگویی اش ، دردناک ترین قسمت ماجرا آن است که برخی در این فضا بر کرسی فتوا نشسته و جواز قتل مهندس مشایی را نیز صادر می کنند آن هم در حکومتی که زعامتش بر عهده فقیهی عادل و فهیم است.

مخالفت ها و موضع گیری های این عالم بزرگوار اگر چه همچون ماجرای شیخ فضل الله موجب بر دار رفتن سرداران خدمت نشد اما تا به حال آلت دست کسانی شده است که در پی ترور شخصیت آقایان احمدی نژاد و مشایی هستند و همچنین تا حدی عامل کند شدن حرکت اصلاحی آن ها در تمامی زمینه های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی شد.

مردم

استادی دارم که همیشه می گوید در  مباحث احکام مومن باید به یکی از مراجع واجد شرایط تقلید رجوع کند اما در مباحث عقلی و اجتماعی و معرفتی فقط باید از آیت الله العظمی آ شیخ " دلیل " تقلید کنیم. و درست هم همین است. یعنی دین در حیطه مباحث تکلیفی و احکام، وظیفه ما را مشخص کرده است که یا باید مجتهد باشیم تا مقلد. اما در مباحث عقلی، اجتماعی و معرفتی باید از نعمت عقل نهایت استفاده را برد مثلا پذیرش اصول دین باید همراه با توجیه عقلی باشد و مسلمان زاده شدن بدون فهم درست توحید و نبوت و . . . هنر نیست.

در مسائل اجتماعی و سیاسی به خصوص موضع گیری درباره اشخاص، مومن باید تمام جوانب را بسنجد ، جریان شناسی داشته و سیاسی بازی های اطرافیان را مد نظر قرار دهد و در کل عقل خویش را به کار گیرد و اگر در جایگاه یقین نایستاد باید سکوت کند که حرمت آبروی مومن از جان او افزون است و چه بسا نسبت های سنگینی که اگر بنابر مسموعات باشد عرضه آن ها به جامعه خلاف شرع است آن چنان که مولا علی ( ع ) می فرمایند که فاصله حق و باطل چهار انگشت است. فاصله چشم ( یقینیات ) تا گوش ( مظنونات و مشکوکات )

به یاد داشته باشیم که امیرالمومنین ( ع ) فرمودند : از نشانه های ایمان آن است که وقتی درباره دیگری سخن می گویی از خدا بترسی ! در قرآن کریم آن جا که می فرماید " لا تزر وازره وزر اخری"  اشاره به همین مسائل و مباحث دارد، مباحثی که تقلید در آن ها نمی افتد و اگر آدمی بنابر اتکا به گفته های دیگری مرتکب اشتباهی شود خود باید بار آن را بر دوش کشد و پاسخ گوید و این توجیه که " فلان عالم گفت ما هم گفتیم"   در دادگاه عدل الهی مقبول نخواهد افتاد.

بارها برایم اتفاق افتاده که وقتی با مومنینی که در چنین فضایی قرار گرفته اند به بحث می نشینم پس از آن که دستشان را از دلیل خالی می یابند آخرین حرفی که می زنند این است که مگر فلان عالم هم اشتباه می کند؟! اما باید دانست که این جمله اگر چه آن همه فریبنده است که دهان برخی را بر هم بندد اما حرف حقی نیست که در پیشگاه عدل الهی مقبول افتد. حال بگذار پاسخ این دوستان را نیز بدهم : آری ممکن است یک عالم بزرگ هم اشتباه کند.